تبليغاتX
آلونک فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

آلونک
نويسندگان

.





درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش
...
اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه

علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست

دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید

کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند

چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

[ شنبه 17 دی1390 ] [ 11:39 ] [ زهرا ش ]
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، باتعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش
گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
... با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترجدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با نازنین پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ،لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون …

حامله است. نازنین به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. نازنین چشمان من رو به روی حقیقت بازکرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و نازنین بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۱ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز،مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت روببینی.
با عشق، پسرت،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پاورقی:
پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه علی.فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

[ چهارشنبه 14 دی1390 ] [ 9:54 ] [ زهرا ش ]

کشور خارج کجاست؟

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند !
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است !
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یو آر ... !!!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید !
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان !

خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست !
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و
هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای
نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا !

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند،
در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد !
خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !

آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ،
در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !

آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها !

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !
فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ،
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،
تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند

[ یکشنبه 8 آبان1390 ] [ 11:23 ] [ زهرا ش ]
نابودی ۳۳ ٔپل اصفهان ديشب، پس از نيمه شب، آن وقت كه نصف جهان در سياهي شب فرو مي‌رفت و نصف ديگر جهان، روز را نظاره‌گر بود، سي و سه پل، اين پل چهارصد و سه ساله، چشم بر آسمان دوخت. بر كمر خميده‌اش ديگر كمتر كسي پاي مي‌گذاشت و جز انگشت شماري رهگذر، كسي از او گذر نمي‌كرد در آن سياهي شب و در گوشه‌اي از آسمان دودآلود اصفهان، چشمش به ماه افتاد، آمد چيزي بگويد، اما ترسيد! ترسيد كه مبادا ماه صدايش را نشنود يا كه بشنود و مانند آدمها ناديده‌اش بگيرد، آمد چيزي بگويد، اما نگفت، زبانش نچرخيد... و باز دم فرو بست و باز بغض فرو خورد و باز بر خود لرزيد آخه دلش بدجور هوای اون زنده رود قدیم را کرده ...

[ سه شنبه 26 مهر1390 ] [ 20:47 ] [ زهرا ش ]
چراغ دل شکستی تو      چه یاری آخر هستی تو  ؟       نه دل داری نه ایمانی          چه کس را می پرستی تو؟

تو اشکم را در آوردی      مرا از دل رها کردی           نسیمت اوج طوفان شد            بگو با من چه ها کردی

تو پایانی به آغازم         تو یک شوری به آوازم          به چشمت مرگ دل دیدی               شکستی بال پروازم

مرا در سوگ دل دیدی      ولی از ان نپرسیدی             دل من رام و خاکی بود                تو آن را زود دزدیدی

تو یار با وفا بودی         پر از عشق و صفا بودی         اگر بیمار دل بودم                  تو دردم را شفا بودی

ولی آخر چه حالی شد       دلت از عشق خالی شد            بگو یارم چه شد آخر               که عشق تو خیالی شد

من از عشق تو حیرانم        چو ابر غصه گریانم          بیا حال دل من بین                 که از سوگ تو ویرانم

چو ابر نو بهارم من       تو باغ و شوره زار م من         به دام چشمت افتادم               تو  صیاد و شکارم من

نگاهت محرم دل بود        جدایی از تو مشکل بود           دلم سرگرم بازی شد               ز پایان تو غافل بود

تو رفتی داغ تو بر من       تبت دارم به روی تن           ز وقتی رفتی از پیشم              برایم سخت شد بودن

چرا این شد جواب من        چرا گم شد سراب من            تو رفتی عاقبت حالا                 ببین حال خراب من

به عشق بودنت بودم         حالا نیستی که نابودم             ز عطر تو فراوانم             چه از تار و چه از پودم

تو عشقم را فنا کردی          خرابم را بنا کردی              سرود سرد رفتن را                تو با من آشنا کردی

تو را چون گل می پنداشتم      میان باغ دل کاشتم           ز هر خاری حذر کردم      چرا ؟ چون من تو را داشتم

تو ای گل مریم خوش بو      گل زیبا و هم خوش رو          ببین من دیر فهمیدم          که گل هم میشود دورو

(از نوشته های خودم در نوجوانی)

[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 10:45 ] [ زهرا ش ]
یبایید به حال آنهایی که در بیستر بیماری هستند یا دچار حادثه شدند دعا کنیم .دعا میکنم  گذار هیچ کس به بیمارستان نخورد و حال و روز همه کوک باشد.به امید پروردگار

[ سه شنبه 12 مهر1390 ] [ 19:57 ] [ زهرا ش ]
من زنم
بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!
او خواست که من زن باشم…
که بدوش بکشم بار تو را که مردی
و برویت نیاورم که از تو قویترم…
... من زنم…
من ناقص العقلم…
با همین عقل ناقصم
از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام
و تو عقلت کاملتر از من بود!!!
من زنم...
یاد گرفته ام عاشقت بمانم
و همیشه متهم به هرزگی شوم...
حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی
تظاهر کردی با من خواهی ماند!
من زنم...
کوه را حرکت میدهم
بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم
و تو همواره ناراضی و پرصدا تظاهر کردی با من خواهی ماند!
من زنم...
کوه را حرکت میدهم
بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم
و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی
چرا که تو نیرومند تری!!!
من زنم...
وقت تولد نوزاد ...
تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...
سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،
لذتهای شبانه...
خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!
عادلانه است نه؟؟؟
من زنم...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...
عشق خواهم ورزید...

[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 13:18 ] [ زهرا ش ]

یادم هست .... یادت نیست

روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست روز خاکستري سرد سفر يادت نيست ناله ی نا خوش از شاخه جدا ماندن من در شب آخر پرواز خطر يادت نيست تلخي فاصله ها نيز به يادت ماندست نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست يادم هست ..... يادت نيست ......

خواب روزانه اگر درخور تعبير نبود پس چرا گشت شبانه در بدر يادت نيست من به خط و خبري از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست يادم هست ...... يادت نيست

[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 13:15 ] [ زهرا ش ]
حتما سري به جشنواره اينترنتي پيامي به
سامي يوسف همراه با 1+1390جايزه نفيس بزنيد اين فستيوال
اينترنتي براي اولين بار در دنيا توسط سايت بين المللي مدرن فا برگزار مي گردد
حتما سري به اين جشنواره بزنيد!!!
www.modernfa.com/samiyusuf

[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 9:53 ] [ زهرا ش ]
دخترك خنده كنان گفت كه چيست راز اين حلقه ي زر ؟

راز اين حلقه كه انگشت مرا اينچنين تنگ گرفته است به بر

 راز اين حلقه كه در چهره ي او

اين همه تابش و رخشندگي است !

مرد حيران شد و گفت :حلقه ي خوشبختي ست حلقه ي زندگي است .

همه گفتند مبارك باشد !

دخترك گفت دريغا كه مرا باز در معني آن شك باشد... .

سال ها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه ي زر

ديد در نقش فروزنده ي او

روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

به هدر رفته هدر .

زن پريشان شد و ناليد كه واي ،

وای اين حلقه كه در چهره ي او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه ي بردگي و بندگي است

فروغ فرخ زاد


[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 8:50 ] [ زهرا ش ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من زهرا ش متولد اصفهان و کارشناس مهندسی کامپیوتر از دانشگاه آزاد اسلامی نجف آباد هستم.
هدف من از ایجاد این وبلاگ به اشتراک گذاری مطالبی ست که روزانه مطالعه میکنم یا به نظرم از جذابیت زیادی برخوردارند و دوست دارم آنرا با دوستان عزیزم به اشتراک گذارم و همچنین آرشیو کردن شعر ها یا متن هایی که خود م روی کاغذ میاورم گرچه تحفه ای بیش نیست اما دوست دارم برای شما نیز نمایش داده شود با امید اینکه ذره ای دلنشین باشد.
با سپاس
امکانات وب